Lilypie Fifth Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers

وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ

تادر ... + پیرامون مسائل جیشآلود! - ✿ کــوشمــولــــــــــــــوآ ✿

✿ کــوشمــولــــــــــــــوآ ✿
 
دوستام
پيوندهای روزانه

من به مامانا: مامانا تادر بده، بپوشم بریم ددرا!

مامانا به من: چادر رو خانوما میپوشن پسرم، ببین بابایی میخواد بره بیرون چادر سرش نمیکنه که....

من به مامانا: من پسرم. امیـــ مهدی ام.

مامانا به من: بـــــــــــله.. آفریـــن.. شما آقا پسری..

..

چند دقیّه (دقیقه) بعد، من به مامانا: بریم ددرا؟

مامانا به من: باشه، برو لباست رو بیار بپوشیم بریم بیرون.

و من لباس خودم به دست: تادر کوشِش؟ بخوام بپوشم!! نیشخند

و مامانا: متفکر ابرو

 

 --------------------------------------

 

در راستای پروژه های موازی دوستان درباره ی ترک پوشک! ما نیز کمی چند قدم در این راستا برداشته بودیم تا دلی برای مامانا خوش؟ خشک؟ کنیم و اکنون استپ!

ماجرا از این قرار بود که سه هفته پیش به طور بسیار غیرمنتظره ای صبح چشم باز کردیم و گفتیم جیش داریم و در جواب سوال اینکه بریم دستشویی؟ گفتیم بله و مامان را از ذوق به سقف چسباندیم که جانمی جان! وقت آن فرا رسیده است. (باید بگویم که مامان فکر این پروژه رو تا سال دیگه به تعویق انداخته بود و با خیال راحت پا روی پا انداخته بود که خودم علاقه ای نشون بدم و همینطور هم نشونه های آمادگی ظاهر بشه که هر دو در یک زمان یعنی همان سه هفته ی پیش حاصل گشت. نیشخند)

و اما ادامه ماجرا؛ که بسیار خودمان هم ذوق کردیم از اینکه جیش را در لگن ریخته و تا چاه با بای بای بدرقه اش نمودیم.. و مامانا در ادامه ی همان ذوقمرگی بلافاصله بعد از برون آمدن از آن مکان مذکور جدولی برای تشویق اینجانب تهیه و تولید نمود که عســ بَدون (عکس برگردون) بچسبانیم، با هر باری که میگوییم جیش داریم! از خود راضی و آن شب هم از بابایی یک جعبه ی ماشین آلات شامل کامیون، ماشین تن (بتون)، تراکتور و بلدوزر داییزه (جایزه) گرفتیم که کم مانده بود همه را زیر بالشمان چال کنیم و بخوابیم از بس دوست داریمشان.

خلاصه*، آن روز دو تا، فردایش سه تا، و روزهای متوالی یکی تا سه تا عکس برگردون گرفتیم و هرگاه یک ردیفمان کامل میشد هم جایزه ی کوچکی دیگر، اما یک هو.....فیــــــــــــــس! همه ی ذوقمان برای رفتن به دستشویی و کسب عکس برگردون های بیشتر به یکباره خالی شد و نخواستیم بریم دستشویی! قهر: نخوام! نخوام!

با اینکه مامان تو این مدت سعی کرد خیلی پاپیچم نشود ولی اوایل همیشه جواب مثبت بود و در حال حاضر تقریبا همیشه جواب منفی است.

و اینکه مامان بابا خیلی وقته (چند ماه قبل از دوسالگی، حدود همون موقع هایی که از پوشک شدن فرار می کردم) در مورد مزایای نداشتن پوشک با هم صحبت می کنن یا اینکه وعده هایی مثل رفتن به استخر و آب بازی در صورت نداشتن پوشک بهم میدن و مواظب هم بودن هیچ فشاری برای گفتن جیش برایم بوجود نیاید تا زده نشوم ولی خوب احتمالا لذت بازیهای ریز و درشتِ سراسر داستان و مستقلانه ی این روزهایم آنقدر بر این موضوع چربیده که حتی جاذبه های درونِ دستشویی!!! هم بر آن چیره نمیشود! و فقط در لحظه ی ریختن آن در پوشک مثل یه پنگوئن راه میرم و داد میزنم که ریخت! ریخت! بریم تبالت! و با مامان میریم دستشویی و دریغ از قطره ای که از آن سیل جا مانده باشد. و البته مامان به همین گفتنهایم در حین عمل انجام شده، قانع است. باشد که گفتن ها لحظه به لحظه به قبلش برسد و قبلترش....

و البته چند روزی است هیچ عســ بَدونی به جدولم اضافه نشده و خانه هایش روی دیوار دارد خاک می خورد!

حواله به آینده.....

که این داستان ادامه دارد.....

 

 --------------------------------------

 

پ.ن: این مطلب به همین تاریخی که ثبت شده نوشتار شد ولی تاریخ انتشارش بر می گردد به 27 آبانماه 91 زمانی که 20 روز است: من بلدم پوشک نباشم!

[ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ کوشمولوآ ] [ قاصدک () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

کوشمولوآ

امیرمهدی عشقولی سه اسفند 88 نـــــورا گلــی بیست و یک آذر 91