Lilypie Fifth Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers

وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ

ماقالی ... نار! نار! ... - ✿ کــوشمــولــــــــــــــوآ ✿

✿ کــوشمــولــــــــــــــوآ ✿
 
دوستام
پيوندهای روزانه

× دیگه هزارماشالله می تونم با درست ادا کردن خیلی کلمه ها منظورم رو خوب برسونم و از این موضوع هم خیلی خیلی خوشحالم. لبخند

بعضی موقع ها هم که کلمه ای دَ دید (جدید) باشه و درست نتونم بگم و مترجمم همراهم نباشه!!چشمک پشت بندش 10تا کلمه که خوب میگمشون و همه متوجهش میشن رو ردیف می کنم و به خودم یه آفـَــیین (آفرین) هم می گم و ابدا مهم نیست که ربطی به حرفی که می خواستم بزنم داره یا نه! نیشخند

 

 

× تا ببینم مامانم مشغول درست کردن غذاست به قول خودم بــِدو بــِدو میایم میپرسم: مامانا! سوپ؟ ماقالی؟ و از هفت روز هفته شیش تاش جواب اینه که نه عزیزم ماکارونی نیست! و: بُــلو؟ .. آخه من عاشق ماکارونی ام و هرچی غذا که با نوم (نون) خورده بشه.. قلب

البته فکر نکنین روزی که پلو داشته باشیم دست از سر آشپز و آشپزخونه برمیدارم ها! پایه ثابت غاز (اجاق گاز) و مسئول کنترل کیفیت غذا و نظارت بر آشپزی مامان اینجانب می باشم، امیرمهدی خان! و همه اینها فقط و فقط به خاطر اینست که یه وقتی مَمَک یا زَت (زرد معادل زردچوبه)، قوشت (گوشت)، گُده (گوجه فرنگی) و هر آنچه مربوط به آشپزیست و من بلدم بگویمش، فراموش نشود. و البته آب بستن به غذا هم جزو ضروریات است!! چشمک

خوشبختانه دیگه به گاز نمی چسبم و از دور دستور میفرمایم! چرا که یه بار وقتی فر داشت سرد میشد، دستم رو به لبه ی در فر زدم؛ نگران شکر خدا قرمز نشد ولی ظاهرا احساس داغیش رو گرفتم.

 

 

× وقتی دور و بر ماشینمون ماشینای دیگه باشن و حرکت نکنیم، بعد چند لحظه با ناراحتی و جوری که جتما صدام به اینوری ها و اونوری ها برسه میگم: ماشینا! نار! نار! بیلیم دَدَ! بَبو بَبو! زبانتعجب که راننده ها حساب ببرن و بزنن کنار تا ما بریم ددر و البته آژیر هم میکشم که حتما باور کنن کار ما اضطراریه! خنده و اصلا فرقی نداره این توقف در ترافیک باشه یا صف پمپ بنزین! نیشخند

اگه تو پمپ بنزین باشیم هم سوال مورد نظر اینست که باباعلی بــِزین؟ ماشین بــَه بــَه؟ و دستم رو روی دلم میذارم چون مامانم میگه بنزین غذای ماشیناست. پس وقتی داره به به می خوره میره تو دلش! مثل وقتایی که خودم غذا میخورم میره تو دلم هــــا..

البته من هر لقمه غذایی که می خورم، لقمه رو تا معده همراهی می کنم و حتما دلم رو چک میکنم که مطمئن شم لقمه هه رفته اون تو! یه وقتی از جای دیگه سر در نیاره!! چشمک

 

 

 × یه سوال فلسفی دارم!

وقتی سرماخورده بودم مامانم دستگاه بخور روشن کرده بود و برام توضیح داد که کارش چیه و بخار چیه.. و وقتی رفته بودیم هیات، بخاری های بزرگ رو نشون دادم و گفتم، مامانا از اینا! ( از اینا دقیقا معادل سوال این چیه هست و در ادامه منتظر جواب هستم.) مامانم در پاسخ گفت که این بخاریه و داغه و هوا رو گرم می کنه و .... وقتی توضیحاتش تموم شد، با یه نگاه عاقل اندر سفیه نگاش کردم و پرسیدم که بخار؟ یعنی اینکه منتظر بودم تو توضیحاتش حرفی از بخار بزنه که نزد! منتظر

حالا سوالم اینه که بخاری چرا بخار نداره؟ سوال

 

پسنوشت: از این به بعد با توجه به اینکه عزیزدل مامان میتونه کلمات زیادی رو بگه و از حد توان نوشتن ما خارجه!! فقط اونایی رو که بامزه میگه یا مربوط به خاطره ای هست رو تو خونه ی کوشمولو می نویسیم....

باشد که مقبول خاطر جنابشان آن هنگام که بزرگ شده اند، بیافتد..

[ چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ کوشمولوآ ] [ قاصدک () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

کوشمولوآ

امیرمهدی عشقولی سه اسفند 88 نـــــورا گلــی بیست و یک آذر 91